وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است گلها گفتند : راست مي گويي ، چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟ جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟ گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود . جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتی خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم

+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:49 توسط لیلا
|
