چه غريب بود اين منطق ما.. چه ميخواست ز ما اين عقل ما.. نه با احساس هم درد بود.. نه به ياري گريه هايمان مي آمد..! عقل و منطقي بود در جدالي طولاني.. با احساس و قلب ما...

+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:28 توسط لیلا
|

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد تقدیم به کسی که هر دم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد خدا جونم با تو بودما
![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 16:16 توسط لیلا
|
